تبليغاتX
خاك باران خورده
ادبي- اجتماعي- سياسي- خبري
 يادداشت
نميدانم چرا دلم گرفته . هروقت هوا باراني ميشود فكر ميكنم قرار است اتفاق مهمي بيافتد.

من دوست دارم باران 

وخدا

وخاك باران خورده را

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 سخن كوتاه باشما
 

ديگر برايم فرق نميكند كسي مطالبم را بخواند بالاخره خاك باران خورده امد

آري خودش است مطمئنم حالا ديگر براي او مينويسم براي تنها يي خودم و او

 

با يك سبد شكوفه

به استقبال تمامي درخت هاي شهر مي روم

شايد

ازخواب بهار بيدار شوند

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 
به خاك باران خورده

 

هوس سفرنداري

زغباراين بيابان.....

 روزي كه باران مي آمد گفتي بايد رفت ورفتي وسالهاست كه دلم مانده است كه چگونه باور كند اين زندگي را نه نه نخواهد شد هذيان دارم ميگويم الان وقت مناسبي نيست شايدروزي اين دلم خودش را به دريا بزند شايد..... 

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 فيلنمامه

 

خادم

 

سكانس 1

روز- خارجي- بيمارستان

 

 نمائي از تابلوي سردرب بيمارستان همراه با صداي آژير آمبولانس كه قصد خروج از بيمارستان را دارد. دوربين تيلت به پائين مي كند نگهبان درب بزرگ  (اتومبيل رو) را باز مي كند و آمبولانس با سرعت خارج مي شود.

رضا كه فرزندش هادي را در آغوش گرفته است به اتفاق همسرش از درب بيمارستان خارج مي شوند

 

سكانس 2

روز- خارجي- پارك

 

هادي روي صندلي دراز كشيده سرش را روي پاي مادرش گذاشته است.

رضا با دستمالي كه در دست دارد عرق صورت هادي را پاك  مي كند.

سپس به خشك كردن چهرة خودش مي پردازد و نگاهي به آسمان مي كند همراه با كشيدن يك نفس عميق و چشم به فرزندش هادي مي دوزد. فاطمه با دستانش مشغول بازي و نوازش دادن موهاي سر هادي است.

 

سكانس 3

شب- داخلي- خانه

خانه اي محقر و تك اتاقه كه همان اتاق شامل پذيرائي و خواب مي باشد. بساط چاي در كنج ، با فاصله كمي از يخچال قرار دارد و يك خوراك پزي سه شعله روميزي.

فاطمه با سيني استكان وارد اتاق مي شود. او نگاهي به هادي كه غرق خواب است        مي اندازد و سپس رو به رضا مي كند. رضا هم مشغول خواندن قرآن است.  فاطمه كنار بساط سماور مي رود. يك استكان چاي مي ريزد جلوي رضا   مي گذارد. كنار بچه مي نشيند. پتوي هادي را جابجا مي كند.

فاطمه: آخه مرد يه كاري كن. بچه داره از دست مي ره

رضا عينك ته استكاني اش را كه مخصوص  مطالعه مي باشد، از چشمانش بر مي دارد . بوسه اي به قرآن مي زند. آن را مي بندد  و روي تاقچه  مي گذارد و عينكش را نيز كنار قرآن.

 براي لحظه اي بالاي سر بچه مي ايستد كنار فاطمه مي نشيند

رضا: فاطمه جان مي دانم، مي گي چكار كنم. هر جا دكتر بگي برديمش راستي آدرس يه دعا نويس رو گرفتم مي گن قلمش شفا مي ده

فاطمه: چايي سرد شد

رضا از جا بلند مي شود و استكان چاي را بر مي دارد و با كمي فاصله از فاطمه مي نشيند. نگاهي به چهرة فاطمه كه گريه مي كند مي اندازد.

رضا: فاطمه با گريه و بغض كه كاري از پيش نمي ره

فاطمه خودش را اندكي جلو مي كشد. رضا قند را به چاي مي زند. زن اشك هايش را پاك مي كند و رضا هم جرعه اي از چاي را مي نوشد

فاطمه: همسايه ها مي گن تو قزوينم دعا نويس هاي خوبي هست

رضا چاي را مي نوشد و استكان را در نعلبكي مي گذارد و از جايش بلند  مي شود

رضا: حالا بلند شو بخوابيم تا صبح خدا كريمه

فاطمه دستي به سر و گوش هادي مي كشد و پلاستيك داروهاي هادي را از بالاي سرش بر مي دارد و در تاقچه كنار قرآن جاي مي دهد.

 نماي بسته از قرص هاي هادي

سكانس 4

ادامه سكانس3

فاطمه در پائين پاي هادي بخواب رفته است و رضا پتو روي سرش مي كشد  و در گوشه اي ديگراز اتاق مي خوابد. چراغ خواب كوچكي هم براي خودش سو مي زند. همه دور از غم هاي دنيا اما با غمي سنگين در خوابي ثقيل فرو رفته اند.

با صداي جيغ هادي از خواب بيدار مي شوند. بچه رنگش سياه شده است و دهانش پر از كف.

فاطمه مويه مي كند ، رضا هم سراسيمه به طرف داروهاي هادي مي رود. زن اندكي آرام مي گيرد و هادي نيز براي لحظه اي چشم در چشم مادرش مي دوزد. رضا با پلاستيك داروهائي كه در دست دارد نزد آنها مي نشيند.

سكانس 5

روز- داخلي- اتاق دعانويس

 

دعا نويس روي  قاليچه اي نشسته است به متكا  لم مي دهد.  يك عدد آينه و رمل و چند جلد كتاب در پيش روي دارد. رضا هم به اتفاق فاطمه و هادي روبروي او نشسته اند

دعا نويس: گفتم كه خرجش بيش از اين حرفهاست

رضا: شما دعا را بنويس اگه بچه خوب شد، هر طوري شده پولشو جور  مي كنيم

دعا نويس: نه آقا نمي شه من پولشو اول مي گيرم

فاطمه: براي رضاي خدا بنويس. دست و بالمون تنگه

دعانويس: اول پول

رضا اخم مي كند رو به فاطمه

رضا: پاشو بريم

رضا هادي را در آغوش مي كشد و فاطمه پلاستيك داروها را بر مي دارد ، از جا بلند مي شوند. دعانويس با صداي بلند شروع به خنده مي كند رضا و فاطمه  بر مي گردنند. نگاهي به دعا نويس مي كنند و دعا نويس ضمن خنديدن با اشاره دست به آنها مي فهماند كه ابتدا پول بعد دعا.

رضا و فاطمه با چهره اي بر افروخته ‌ آنجا را ترك مي كنند

سكانس 6

روز- خارجي- خيابان(كليسا)

 

رضا و فاطمه به همراه هادي كه در آغوش فاطمه مي باشد در خيابان  ( پياده رو) پيش مي روند تا اينكه به سر كوچه اي مي رسند. فاطمه  مي ايستد بچه را در آغوشش جابجا مي كند. رضا به طرف ديگر خيابان چشم مي دوزد. متوجه كليسا مي شود. مردي به همراه زن و  بچه اش كه فرزندشان شاخة گل زردي را در دست دارد و در هوا  مي چرخاند وارد  محوطه كليسا مي شوند.

رضا دودستي بر سر خود مي كوبد و در جا مي نشيند.

فاطمه دوباره هادي را در آغوشش جابجا مي كند.

فاطمه: چته مرد، خل شدي

رضا: نه مي گم ما چرا تا حالا به فكرش نبوديم

فاطمه: تا حالا چي، به فكر چي نبوديم

رضا: هيچي بلند شو بريم، استغفرالله . . . اونجا رو ببين

فاطمه نگاهي به كليسا مي اندازد سپس متوجه آن زن و مرد و فرزندشان  مي شوند.

 آنها از جا بلند مي شوند و به راه خود ادامه مي دهند.

سكانس7

غروب- خارجي- محوطه صحن حضرت معصومه(س)-(حياط حرم)

 

صداي اذان فضاي صحن را معطر ساخته است رضا و فاطمه چون ساير مردم وضو مي گيرند.

 زيارتگاه شلوغ است. عده اي مي روند داخل و بعضي ها دست به سينه بر  مي گردند بيرون.

 رضا ساعتش را  مي بندد . جوراب هايش را مي پوشد. نگاهي به آسمان               مي اندازد. هوا در حال تاريك شدن است.

رضا: مي گم فاطمه تو بچه رو با خودت مي بري يا من ببرم

فاطمه: من مي برم، هر چي باشه من زنم بهتر مي تونم با خانم ،درد دل كنم

فاطمه كفش هايش را تحويل كفش دارها مي دهد و وارد صحن مطهر مي شود

سكانس8

غروب- داخلي- صحن مطهر

 

فاطمه وارد صحن مي شود. داخل شلوغ است و جاي سوزن انداختن نيست. بوي عطر و گلاب فضا را پر كرده است.

 فاطمه سلام مي دهد و درگوشه اي مي نشيند.  بعد ازاندكي استراحت بچه را زمين مي گذارد. شروع مي كند به خواندن  نماز.  

جمعيت براي دست يابي به ضريح تلاش مي كنند و همديگر را هل مي دهند.

نماز فاطمه تمام مي شود.  صلوات مي دهد. كنار فرزندش مي نشيند. اندكي بعد  خانمي با قرآني كه در دست دارد ، نزد فاطمه مي آيد. كنارش مي نشيند.

خانم: اسمش چيه

فاطمه: هادي

خانم: آقا هادي

فاطمه:حالش خوش نيست. غش مي كنه، دكترا جوابش كردن. آوردم شفا بگيره، نذر كردم اگه خوب شد وقتي كه بزرگ شد يك سال خادم اينجا بشه. يك سال تموم خادمي كنه

خانم هادي  را بغل مي كند. دستي به سر و صورتش مي كشد. هادي چشم هايش را باز و بسته مي كند. فاطمه بچه را از خانم مي گيرد. ناگهان چون ابربهاري شروع به گريه مي كند. بعد از اينكه اندكي تسكين مي يابد نگاهي به ضريح ملكوتي حضرت معصومه (س)مي اندازد.

 نمائي از ضريح .

فاطمه به خواب ميرود.

دوربين فلو مي كند.

 سكانس9

روز- داخلي/خارجي-  خانه دعا نويس- فلاش بك و ديزالو

 

فاطمه صحنه منزل دعانويس را در خواب مي بيند كه او به آنها مي خندد و مي گويد

- دعا نويس: اول پول بعد دعا

ديزالو  

ديزالو به صحنه مرد و زن به همراه فرزندشان كه وارد كليسا مي شوند و بچه         شاخه گل را در هوا مي چرخاند

ديزالو به صحن داخلي حرم

همان خانم قرآن را به فاطمه مي دهد و به او مي گويد

خانم: يادت باشه قول دادي كه يك سال خادم اينجا باشه

فاطمه كه در خواب خيس عرق شده است و قادر به جواب دادن آن خانم نيست ناگهان از خواب مي پرد

سكانس 10

ادامه سكانس 8

 

فاطمه از خواب مي پرد. متوجه قرآن مي شود كه در دستانش است .

 هادي كه در حال خنديدن است سر را روي پاي مادرش مي گذارد. دوباره نگاهي به چهره مادر مي اندازد و مي خندد سپس خود را در آغوش مادر جاي مي دهد.

 فاطمه قرآن را مي بوسد. از جا بر مي خيزد. هادي را در آغوش مي گيرد و به اطراف نظر مي اندازد. گشتي در داخل صحن مي زند و با خود مي گويد:

فاطمه:  خدايا اين خانم كي بود كجا رفت

نگاهي به هادي مي اندازد.

لبخندي بر لبان هادي نقش مي بندد.

 صداي اذان صبح

 

سكانس 11

روز- خارجي- حياط حرم

 

هادي كه پير شده است جلوي حجره اي در حياط حضرت معصومه(س) با حضور   عده اي از خادمين ومردم نشسته است.

 كبوتران در حال چيدن دانه و چندين دختر و پسر بچه سرگرم بازي با كبوتران هستند.

هادي: آره جونم خدا همه پدر و مادرها رو بيامرزه، پدر و مادر منم بيامرزه. ماهر چي داريم از اين بزرگانه، از انبياء و اولياست. اين بود خاطرات من . قرار بود يك سال خادم حضرت معصومه(س) باشم،  ولي سالهاي سال كه نمي تونم از اينجا دل بكنم.

 پاشيم بريم كه وقت نمازه

 

 

صداي مناجات - پرواز كبوتران- نماي بارگاه حضرت معصومه(س)

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

تقديم به خاك باران خورده

 

 

آرزو

 

در شبي تار

كه صداي آب

نوازشگر روح من بود

و مه

چشمانم را

سفيد كرده بود

من

به تو

مي انديشيدم

احساسِ تو

مرا

پوشانده بود

همچنان كه

جنگل

زمين را

درختان

سنگيني

مي نمايند

و انگار

زايشي در پيش است

و شايد

اين بار

زايش ما

طفلي باشد

نارسيده

به نام

جدائي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

 

دلهره

 

و امروز

ايستاده ام

با دلهره اي

كه درتمام قرون

با من و

در من بوده ست

                       تا شايد بيائي

****   

تيك تاك لحظه هاي انتظار

- كه به چشمت نمي آمد

تمام عمرم حساب مي شود

و تو

چون باراني

كه بيابان برهوت

 در انتظارش

خيره به آسمان مانده ست

شايد

مثل سيل بيائي

و لبريز از يك عمر تشنگي شوم

*****   

و چه ساده

گذشتيم

 من و

 تو

از ما بودن

و چه ساده

پشت كرديم

به تمام

آرزوهاي بچگي هامان

وما

چون دوخطِ موازي

هيچ وقت به هم نرسيديم

 

                                    

 

          اسلامشهر

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

 

چند طرح . . .

 

و تو

تنها

مي شوي

درافكارت

ومي كوبد

بر

مغزت

اين

انديشه:

من كيستم؟

 

*****

 

هيچكس

به اندازه

گربه

انتظارآزاديِ

پرنده

را

نمي كشد..

 

****  

 

آي همشهري

وهم ريشه

دستهايم

را

كاشتم

سبز

نشد؟

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

 

 

كوچ ابدي

 

مرا به حال خود وا گذاريد

كه خواهم رفت ،

 همين روزها

  از كنار شما

به ديارعدم

جائي كه

 نرسد

دستهايتان

 به تنهائي من

جائي كه

قناري ها  در قفس نيستند

و مي ميرند از عشق هم

براي هم

ودركنارهم

جائي كه همه چيز سبز است و آبي

 سبزِ زمين و آبيِ آسمان

جائي كه همه شاعرند

و عاشق هنر

هاي

 هاي

نمي دانم نمي دانم

 شماها به چه مي انديشيد

 اما

مرا

مرابه حال خود واگذاريد                                                               

 

 

2/3/86- اسلامشهر

 

 

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستان

 

تور

 

نشسته بود روبرويم، به اندازه تاريخ گمشده ام، انگار كه قرنهاست روبرويم نشسته و من نمي ديدمش  گفت: مي خواهد بنويسد گفتم بنويس گفت:  مي خواهم شعر بگويم گفتم بگو گفت مي خواهم فرياد بزنم گفتم بزن گفت مي ترسم تاب نياوري گفتم: نترس گفت خودت خواستي گفتم باشه گفت مي نويسم گفتم: بنويس و رويم را برگرداندم به ديوار، يك خط بود و مي رفت بالا و سه خط مي شد و پشه اي دركنج آن در تور عنكبوت گير كرده بود و هر چه بيشتر تلاش مي كرد تور بيشتر به دورش مي چرخيد و چرخيدم و نبود ديدم روي كاغذ نه روي ديوار نوشته است من رفتم براي هميشه...

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستان

 

اينجا چه خراب شده ايه اومديم!

 

 

اينجا چه خراب شده ايه اومديم همش كوه و كوه و كوه جا قحطي بود آخه يكي نيست به اين خدا بيامرز بگه از پشت اين همه كوه چطوري پا شدي اومدي شهر واسه خودت آدم حسابي شدي بيكار بودي حالاشدي كه شدي اين چيه وصيت كردي بيارنت پشت كوه ها نيگاه كن به همه آدما  اسب دادند به ماهم معلوم نيست خر قاطرچيه دادند راه نمي ره 

_ حيوون جون مادرت  مارو نندازي تو اين دره مره ها آرزو داري

****

-  تو هم مثل بقيه آدمائي، همتون سروته يك كرباسيد، فقط سواري  مي گيريد  هيچي از هيچي نمي دونيد

*****

جاده باريك تر مي شود. كاروان در يك ستون پيش مي رود سيصد اسب و قاطر پشت سر هم و آدمهائي كه از دور مثل مورچه پشت هم قطار شده اند.

*****

- نه خوشم اومد، حيوون خوب داري راه مي ري فكر نمي كردم منو سالم برسوني، دمت گرم مي دوني من هميشه بايد با يكي حرف بزنم وگرنه ديوونه مي شم، تا حالا عاشق شدي عاشق يكي ديگه كه چشاش گنده باشه وحرف نزنه و از شرم سرشو بندازه پائين راهش و بگيره بره هي بخواي  بهش بگي دوستش داري و نتوني مي فهمي چي مي گم فرقي نمي كنه، هر چي باشه از اين همه آدم كه رو زمينند  و فقط وقتي يكي مي ميره  يادش مي افتند بهتر مي فهمي،حداقلش آدم و مسخره نمي كني، چه يالاي خوشگلي داري  چقدم نرمند  لامصب يه چيزي بگو

****

كاروان مي رسد به روستا ، كه نه برق دارد و نه آب لوله كشي همه توافق كرده اندمرده را دفن كنند و تا شب نشده برگردند به شهر. گوركن قبر را آماده كرده. مرده را جاي مي دهند در آن. بر مي  گردند به روستا، روضه خوان مي رود بالاي تپه وسط روستا مردم حلقه مي زنند دور تپه.

*****

- بيا برگرديم مراسم داره تموم ميشه مي گن اين آدم هيچي حاليش نيست اين همه راه اومده مردم دارند عزاداري مي كنند اين رفته داره واسه خودش با اون اسب خوش مي گذرونه دمت گرم  بيا بريم.

*****

روضه خوان چشم غره عجيبي به پسر رفت كه نشسته بود روي اسب و آخر جمعيت ايستاده بود. پسر اسب را برد گوشه ديوار كه تاقچه كوچكي بود وسطش و يك گلدان رويش. پسر آرام پايش را گذاشت وسط تاقچه پياده شد.  اسب خودش را محكم چسباند به پسر و نشست.

*****

- چي كار مي كني ديوونه، بزار برم

- كجا بري تازه پيدات كردم، اين همه حرف زدي مخمو خوردي حالا نوبت منه

*****

روضه خوان داد زد كه آن پسر را نجات دهيد دارد خفه مي شود، مردم برگشتند،صاحب عزا مستقيم نگاه كرد به اسب همين كه خواستند تكاني بخورند اسب شيهه بلندي كشيد سيصد اسب از هر طرف چهار سو به سمت ميدان تاختند، گرد و خاك  بلند شد و صدا، همه چيز قاطي شد به هم، صداي شليك گلوله هم آمد. پسر به زحمت خودش را انداخت روي اسب.

*****

ديوونه داري چي كار مي كني،كجا منو مي بري، تو شهر به من مي گن ديوونه،مي گن اين يارو شيزوفرني داره تو كه بدتر از مني.

 

****

رفتند رسيدند به يك دشت پرگل، اسب آرام نشست و پسر پياده شد. اسب به روبرو نگاه مي كرد و چشمانش برق مي زد، پسر هم به روبرو نگاه كرد.

*****

- همينجا بود عاشقش شدم سفيد بود و خوشگل و رام نشدني  چشمهاش هم گنده و و لخت مي دويد توي گل ها و من هم مي دويدم، انقدر مي رفتيم كه نفس نفس مي زديم وولو مي شديم تو همين گلها حرف نمي زد و نگاه مي كرد و لبخند مي زد و سرشو مي انداخت پائين بهش گفتم بيا بريم ده با هم زندگي كنيم گفت من مال ده نيستم مال اينجام تو چرا نمي آي گفتم آخه من پدر و مادرم اونجا مي مونند و ديگه هيچي نگفت پا شد و دوباره دويد انقدر رفت كه ديگه نديدمش. فرداش كه اومدم اينجا ديدم مردم اونو  گرفتند واسه اسب ارباب  مي برند باباي همين كه مرده، همين كه اومدي خاكش كردي، بردند انداختند تو اصطبل مخصوص ارباب كه يه اسب گند بد ريخت داشت كه هيچكي حاضر نبود زنش بشه، من هر چي داد زدم هر كاري كردم نتونستم برسم اونجا من داد مي زدم و اونهم داد مي زد و صداش پيچيده بود تو ده و مردم هم پشت پنجره ها مي خنديدند و هل هل  مي كردند، فرداش هم بيرون نيومد و شب باز صداي جيغش ده رو پركرده بود و فرداش هم باز نيومد و شب هم صداي جيغش ديگه نيومد. يه ماه بعد يه روز كه همه رفته بودند بيرون ده تا پسر ارباب و بيارند رفتم تو خونه ارباب آروم و بي صدا رفتم طرف لونه نازي اسمشو آخه گذاشته بودم نازي آره خيلي ناز بود، ديدم صدائي نمي آد صدا كردم نازي نازي باز صدا نيومد رفتم تو ديدم اسب ارباب داره به  من مي خنده ،  قيافه آدماي پيروز جنگو گرفته، ديگه هيچي حاليم نشد رفتم جلو انقدر با پاهم كوبيدمش تاجونش بالا اومد و نفس نكشيد، زدم بيرون، اومدم همينجا، همينجا كه تو وايسادي، وايساده بود داشت به اون ته ها نگاه مي كرد به من نگاه نمي كرد گفتم نازي كشتمش هيچي نگفت گفتم نازي باهات مي آم هرجا بگي هيچي نگفت چشاش برق مي زد و به من  نگاه نمي كرد گفتم نازي غلط كردم  تو رو خدا منو ببخش هيچي نگفت ديدم دو قطره اشك جاري شد از گونه هاش آروم نشست و گفت چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش دوتا دستاشو دراز كرد و سرشو آروم گذاشت رو دستهاشو به آسمون نگاه كرد و ديگه هيچي نگفت و ديگه بيدار نشد. دق كرد از بس كه غصه خورد از دست من و اسب ارباب، آخه اون مال ده نبود و مال اينجا و آسمون بود و مثل فرشته ها ناز مي كرد، مثل فرشته ها هم آروم آروم پر كشيد و رفت

********   

اسب به آسمان نگاه مي كند و اسب بالداري مي بيند كه او را صدا مي كند. رد خوني از كنار پاهاي پسر مي رود به سمت گلهاي دشت.

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستانك

 

نمي شه

 

مرجان نخواست مرجان باشد.او زن بود و مي خواست زن باشد. ولي من چي كار كنم. هميشه دنبال يه چيزهائي بودم كه هيچ وقت جور نمي شه، مي شه، نه  نمي شه. چي مي خواستم چي شد شب بود بارون مي اومد به من گفت:

- دوست داري

گفتم : خيلي زياد

نگاه كردم به آسمون ماه بود فكر كردم مي شه مرجان و جاي ماه گذاشت باز نشد. بچه بيدار شد. گريه كرد. شير مي خواست اومدطرف من بابا بابا. گفتم برو پيش مامان  گفت نمي شه . نمي شه. توهم بگو نمي شه نمي شه

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستان

آينه

 

 

مي گفتند زيور ننه وقتي مي خواست براي سرباز روس چاي ببرد خودش را در  آينه اي كه هيچ كس نمي دانست از كجا آمده بزك مي كرد و مي رفت و دل سرباز روس هم با او مي رفت به دشت. دشتي كه پربود از گل و سبزه. روسها آمده بودند كه بروند قزوين و در ده زيور ننه اطراق كرده بودند تا نفسي چاق كنند و خبر رسيده بود همانجا بايستيد تا خبرتان كنيم و آنها هم مانده بودند در دهي كه زيور داشت و آلات مختلف. اولين باركه سرباز روس   رفته بود آب بخورد لب چشمه ديده بود زيور را و آب نخورده بود و دويده بود و داد مي زد و يك چيزهائي مي گفت كه هيچ كس سر در نياورده بود و مي گفتند باز زيور يك نفر ديگر را جادو كرده با آينه تمام قدي اش كه خودش را در ‌آن مي ساخت و مي زد بيرون. از آن روز كار سرباز شده بود نشستن بر تپه اي كه مشرف بود به خانة  زيور و گاهي هم دختر چاي مي برد براي سرباز و مي گفتند معلوم نيست چي تو چاي مي ريزد كه سرباز مي گيرد مي خوابد همانجا و بيست و چهارساعت بعد بيدار مي شود و باز زل مي زند به خانه. جوانهاي ده هم كه غيرتي شده بودند كدخدا منع كرده بود كه اين سرباز بيچاره را خدا زده و چه كارش داريد بنده خدا را چند روز ديگر مي روند و همه چيز تمام مي شود. زنها هم ول كن نبودند مي نشستند و مي گفتند زيور دراتاقش آينه اي دارد كه مي نشيند روبرويش و يك ريز حرف مي زند.

 **

 

زيور ننه كه مرد همه آمدند حتي آنهائي كه به شهر رفته بودند آمده بودند اتاقش را ببينند و حتما آينة تمام قدي را. مرده درتابوت بود گوشه حياط كه كدخدا گفت برويد اتاقش را باز كنيد شايد وصيت نامه اي چيزي داشته باشد كه همه هجوم بردند سمت در، قفل كوچكش را شكستند و ترسيدند وارد شوند ، ملا آمد و رفت تو بقيه هم لرزان و ترسان رفتند تو يكي كبريت زد و يكي فندك،‌ يكي هم فانوس آورد اتاق روشن شد و يك نفر جيغ زد همه برگشتند زني خودش را در آينه ديده بود و از حال رفته بود همه ايستاده بودند روبروي آينة تمام قدي و نور فانوس افتاده بود بر آينه و شبح همه بر ديوار كه ملا گفت برويم فردا بيائيم.

 ***

 شب كسي نخوابيده بود و منتظر صبح و تا صبح حكايتها گفته بودند از اينكه چرا زيورننه شوهر نكرده و چند نفر را در جواني جادو كرده و از اين چيزها ، پرويز هم زير كرسي با اين حرفها خوابش برده بود و برفي باريده بود كه همه را غافلگير كرده بود و آينه گم شده بود و همه گفته بودند از ما بهتران  آمده اند و برده اند آينة تمام قدي را. 

2

 

پرويز دوچرخه بيست و هشت هندي را كه عشقش بود رها كرده بود و بي سروصدا رفته بود جنگ و حالا بعد از يكسال با يكدست برگشته بود و دوچرخه هم گوشه حياط قديمي افتاده بود و ديگر پرويز نگاهش نمي كرد انگار كه اين دوچرخه ديگرظرفيت او را ندارد و مادر گريه كرده بود و تا صبح بالاي سر پسر بيدار مانده بود و موقع رفتن يك قرآن كوچك و يك آينه جيبي داده بود كه پسر خودش را ببيند در آن.


**

 

شبهاي عمليات پرويز قرآن را در مي آورد و مي خواند و بعدش  آينه را كه قاب زرد داشت  مي گذاشت گوشه سنگر و موهاش را شانه مي زد و يك نامه مي نوشت به مادر كه سلام مرا به زري هم برسان. عمليات رمضان پايش تركش خورده بود و خون مي رفت رو جنازه ها. آينه هم افتاده بود رو زمين و نور ماه شب بدر را پرويز در آينه كوچكش مي ديد كه يك نفر بالا سرش ايستاد و نورماه سياه شد در آينه كوچك مادر.

3

پرويز كه از اسارت برگشت زري شوهر كرده بود و مادر هم مرده بود، همه چيز عوض شده بود و آدمها هم انگار آن آدمهاي قبلي نبودند. بي خيال شده و برگشته بود ده. ده خلوت بود و همه كوچ كرده بودند شهر و چند خانه بيشتر سالم نمانده بود. پرويز هم هر روز ترياك مي كشيد و بساط چاي و كمي غذا برمي داشت و مي رفت   مي نشست بالاي تپه اي كه مشرف بود بر ده و بر خانة خراب شدة زيور ننه آنقدر  مي نشست تا ماه بالا مي آمد و ستاره ها روشن مي شدند و پرويز هم نگاه مي كرد به ماه تا خوابش مي برد مصرفش بيشتر شده بود و با كسي حرف نمي زد و موهايش همه سفيد و انگار يكي نيمه هاي شب شنيده بود صداي پرويز را كه  خيره به ماه گريه مي كرد و چيزهائي مي گفت كه هيچ كس سر در نياورده بود . . .

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 
 
بالا