خادم
سكانس 1
روز- خارجي- بيمارستان
نمائي از تابلوي سردرب بيمارستان همراه با صداي آژير آمبولانس كه قصد خروج از بيمارستان را دارد. دوربين تيلت به پائين مي كند نگهبان درب بزرگ (اتومبيل رو) را باز مي كند و آمبولانس با سرعت خارج مي شود.
رضا كه فرزندش هادي را در آغوش گرفته است به اتفاق همسرش از درب بيمارستان خارج مي شوند
سكانس 2
روز- خارجي- پارك
هادي روي صندلي دراز كشيده سرش را روي پاي مادرش گذاشته است.
رضا با دستمالي كه در دست دارد عرق صورت هادي را پاك مي كند.
سپس به خشك كردن چهرة خودش مي پردازد و نگاهي به آسمان مي كند همراه با كشيدن يك نفس عميق و چشم به فرزندش هادي مي دوزد. فاطمه با دستانش مشغول بازي و نوازش دادن موهاي سر هادي است.
سكانس 3
شب- داخلي- خانه
خانه اي محقر و تك اتاقه كه همان اتاق شامل پذيرائي و خواب مي باشد. بساط چاي در كنج ، با فاصله كمي از يخچال قرار دارد و يك خوراك پزي سه شعله روميزي.
فاطمه با سيني استكان وارد اتاق مي شود. او نگاهي به هادي كه غرق خواب است مي اندازد و سپس رو به رضا مي كند. رضا هم مشغول خواندن قرآن است. فاطمه كنار بساط سماور مي رود. يك استكان چاي مي ريزد جلوي رضا مي گذارد. كنار بچه مي نشيند. پتوي هادي را جابجا مي كند.
فاطمه: آخه مرد يه كاري كن. بچه داره از دست مي ره
رضا عينك ته استكاني اش را كه مخصوص مطالعه مي باشد، از چشمانش بر مي دارد . بوسه اي به قرآن مي زند. آن را مي بندد و روي تاقچه مي گذارد و عينكش را نيز كنار قرآن.
براي لحظه اي بالاي سر بچه مي ايستد كنار فاطمه مي نشيند
رضا: فاطمه جان مي دانم، مي گي چكار كنم. هر جا دكتر بگي برديمش راستي آدرس يه دعا نويس رو گرفتم مي گن قلمش شفا مي ده
فاطمه: چايي سرد شد
رضا از جا بلند مي شود و استكان چاي را بر مي دارد و با كمي فاصله از فاطمه مي نشيند. نگاهي به چهرة فاطمه كه گريه مي كند مي اندازد.
رضا: فاطمه با گريه و بغض كه كاري از پيش نمي ره
فاطمه خودش را اندكي جلو مي كشد. رضا قند را به چاي مي زند. زن اشك هايش را پاك مي كند و رضا هم جرعه اي از چاي را مي نوشد
فاطمه: همسايه ها مي گن تو قزوينم دعا نويس هاي خوبي هست
رضا چاي را مي نوشد و استكان را در نعلبكي مي گذارد و از جايش بلند مي شود
رضا: حالا بلند شو بخوابيم تا صبح خدا كريمه
فاطمه دستي به سر و گوش هادي مي كشد و پلاستيك داروهاي هادي را از بالاي سرش بر مي دارد و در تاقچه كنار قرآن جاي مي دهد.
نماي بسته از قرص هاي هادي
سكانس 4
ادامه سكانس3
فاطمه در پائين پاي هادي بخواب رفته است و رضا پتو روي سرش مي كشد و در گوشه اي ديگراز اتاق مي خوابد. چراغ خواب كوچكي هم براي خودش سو مي زند. همه دور از غم هاي دنيا اما با غمي سنگين در خوابي ثقيل فرو رفته اند.
با صداي جيغ هادي از خواب بيدار مي شوند. بچه رنگش سياه شده است و دهانش پر از كف.
فاطمه مويه مي كند ، رضا هم سراسيمه به طرف داروهاي هادي مي رود. زن اندكي آرام مي گيرد و هادي نيز براي لحظه اي چشم در چشم مادرش مي دوزد. رضا با پلاستيك داروهائي كه در دست دارد نزد آنها مي نشيند.
سكانس 5
روز- داخلي- اتاق دعانويس
دعا نويس روي قاليچه اي نشسته است به متكا لم مي دهد. يك عدد آينه و رمل و چند جلد كتاب در پيش روي دارد. رضا هم به اتفاق فاطمه و هادي روبروي او نشسته اند
دعا نويس: گفتم كه خرجش بيش از اين حرفهاست
رضا: شما دعا را بنويس اگه بچه خوب شد، هر طوري شده پولشو جور مي كنيم
دعا نويس: نه آقا نمي شه من پولشو اول مي گيرم
فاطمه: براي رضاي خدا بنويس. دست و بالمون تنگه
دعانويس: اول پول
رضا اخم مي كند رو به فاطمه
رضا: پاشو بريم
رضا هادي را در آغوش مي كشد و فاطمه پلاستيك داروها را بر مي دارد ، از جا بلند مي شوند. دعانويس با صداي بلند شروع به خنده مي كند رضا و فاطمه بر مي گردنند. نگاهي به دعا نويس مي كنند و دعا نويس ضمن خنديدن با اشاره دست به آنها مي فهماند كه ابتدا پول بعد دعا.
رضا و فاطمه با چهره اي بر افروخته آنجا را ترك مي كنند
سكانس 6
روز- خارجي- خيابان(كليسا)
رضا و فاطمه به همراه هادي كه در آغوش فاطمه مي باشد در خيابان ( پياده رو) پيش مي روند تا اينكه به سر كوچه اي مي رسند. فاطمه مي ايستد بچه را در آغوشش جابجا مي كند. رضا به طرف ديگر خيابان چشم مي دوزد. متوجه كليسا مي شود. مردي به همراه زن و بچه اش كه فرزندشان شاخة گل زردي را در دست دارد و در هوا مي چرخاند وارد محوطه كليسا مي شوند.
رضا دودستي بر سر خود مي كوبد و در جا مي نشيند.
فاطمه دوباره هادي را در آغوشش جابجا مي كند.
فاطمه: چته مرد، خل شدي
رضا: نه مي گم ما چرا تا حالا به فكرش نبوديم
فاطمه: تا حالا چي، به فكر چي نبوديم
رضا: هيچي بلند شو بريم، استغفرالله . . . اونجا رو ببين
فاطمه نگاهي به كليسا مي اندازد سپس متوجه آن زن و مرد و فرزندشان مي شوند.
آنها از جا بلند مي شوند و به راه خود ادامه مي دهند.
سكانس7
غروب- خارجي- محوطه صحن حضرت معصومه(س)-(حياط حرم)
صداي اذان فضاي صحن را معطر ساخته است رضا و فاطمه چون ساير مردم وضو مي گيرند.
زيارتگاه شلوغ است. عده اي مي روند داخل و بعضي ها دست به سينه بر مي گردند بيرون.
رضا ساعتش را مي بندد . جوراب هايش را مي پوشد. نگاهي به آسمان مي اندازد. هوا در حال تاريك شدن است.
رضا: مي گم فاطمه تو بچه رو با خودت مي بري يا من ببرم
فاطمه: من مي برم، هر چي باشه من زنم بهتر مي تونم با خانم ،درد دل كنم
فاطمه كفش هايش را تحويل كفش دارها مي دهد و وارد صحن مطهر مي شود
سكانس8
غروب- داخلي- صحن مطهر
فاطمه وارد صحن مي شود. داخل شلوغ است و جاي سوزن انداختن نيست. بوي عطر و گلاب فضا را پر كرده است.
فاطمه سلام مي دهد و درگوشه اي مي نشيند. بعد ازاندكي استراحت بچه را زمين مي گذارد. شروع مي كند به خواندن نماز.
جمعيت براي دست يابي به ضريح تلاش مي كنند و همديگر را هل مي دهند.
نماز فاطمه تمام مي شود. صلوات مي دهد. كنار فرزندش مي نشيند. اندكي بعد خانمي با قرآني كه در دست دارد ، نزد فاطمه مي آيد. كنارش مي نشيند.
خانم: اسمش چيه
فاطمه: هادي
خانم: آقا هادي
فاطمه:حالش خوش نيست. غش مي كنه، دكترا جوابش كردن. آوردم شفا بگيره، نذر كردم اگه خوب شد وقتي كه بزرگ شد يك سال خادم اينجا بشه. يك سال تموم خادمي كنه
خانم هادي را بغل مي كند. دستي به سر و صورتش مي كشد. هادي چشم هايش را باز و بسته مي كند. فاطمه بچه را از خانم مي گيرد. ناگهان چون ابربهاري شروع به گريه مي كند. بعد از اينكه اندكي تسكين مي يابد نگاهي به ضريح ملكوتي حضرت معصومه (س)مي اندازد.
نمائي از ضريح .
فاطمه به خواب ميرود.
دوربين فلو مي كند.
سكانس9
روز- داخلي/خارجي- خانه دعا نويس- فلاش بك و ديزالو
فاطمه صحنه منزل دعانويس را در خواب مي بيند كه او به آنها مي خندد و مي گويد
- دعا نويس: اول پول بعد دعا
ديزالو
ديزالو به صحنه مرد و زن به همراه فرزندشان كه وارد كليسا مي شوند و بچه شاخه گل را در هوا مي چرخاند
ديزالو به صحن داخلي حرم
همان خانم قرآن را به فاطمه مي دهد و به او مي گويد
خانم: يادت باشه قول دادي كه يك سال خادم اينجا باشه
فاطمه كه در خواب خيس عرق شده است و قادر به جواب دادن آن خانم نيست ناگهان از خواب مي پرد
سكانس 10
ادامه سكانس 8
فاطمه از خواب مي پرد. متوجه قرآن مي شود كه در دستانش است .
هادي كه در حال خنديدن است سر را روي پاي مادرش مي گذارد. دوباره نگاهي به چهره مادر مي اندازد و مي خندد سپس خود را در آغوش مادر جاي مي دهد.
فاطمه قرآن را مي بوسد. از جا بر مي خيزد. هادي را در آغوش مي گيرد و به اطراف نظر مي اندازد. گشتي در داخل صحن مي زند و با خود مي گويد:
فاطمه: خدايا اين خانم كي بود كجا رفت
نگاهي به هادي مي اندازد.
لبخندي بر لبان هادي نقش مي بندد.
صداي اذان صبح
سكانس 11
روز- خارجي- حياط حرم
هادي كه پير شده است جلوي حجره اي در حياط حضرت معصومه(س) با حضور عده اي از خادمين ومردم نشسته است.
كبوتران در حال چيدن دانه و چندين دختر و پسر بچه سرگرم بازي با كبوتران هستند.
هادي: آره جونم خدا همه پدر و مادرها رو بيامرزه، پدر و مادر منم بيامرزه. ماهر چي داريم از اين بزرگانه، از انبياء و اولياست. اين بود خاطرات من . قرار بود يك سال خادم حضرت معصومه(س) باشم، ولي سالهاي سال كه نمي تونم از اينجا دل بكنم.
پاشيم بريم كه وقت نمازه
صداي مناجات - پرواز كبوتران- نماي بارگاه حضرت معصومه(س)