تبليغاتX
خاك باران خورده
ادبي- اجتماعي- سياسي- خبري
 شعر

گله‌ی یار دل‌آزار - وحشی بافقی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا   خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا       التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود جان من اینهمه بی باک نمی‌یابدبود
......
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 شعر

   غزل 

با تو یک شب بنشینیم و شرابـــــــی بخوریم
آتش آلود و جگر سوخته آبـــــــــــی بخوریم

در کنار تو بیفتیم چو گیســـــــــوی تو مست
دست در گردنت آویخته تابــــــــــــی بخوریم

بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ی چنگ و ربابـــــــی بخوریم

سپر از سایه ی خورشید قدح کـن زان پیش
کز کماندار فلک تـــــیر شهــــــــابی بخوریم

پیش چشم تو بمیــــــرم که مست است ،بیا
تا به خوش باشی مستــان می نابی بخوریم

صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست
غزلی نغز بخوانیم و شرابـــــــــــی بخوریم

ه.ا.سایه

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 یادداشت
سلام دوباره

این روزها که هوا سرد است دلم بدجوری گرفته

خاک باران خورده از دستم ناراحت است جوابم را نمیدهد

میدانم تقصیر خودم است

برام دعا کنید  لحضه های خوبی ندارم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در یکشنبه یکم آذر 1388  |
 يادداشت
نميدانم چرا دلم گرفته . هروقت هوا باراني ميشود فكر ميكنم قرار است اتفاق مهمي بيافتد.

من دوست دارم باران 

وخدا

وخاك باران خورده را

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 سخن كوتاه باشما
 

ديگر برايم فرق نميكند كسي مطالبم را بخواند بالاخره خاك باران خورده امد

آري خودش است مطمئنم حالا ديگر براي او مينويسم براي تنها يي خودم و او

 

با يك سبد شكوفه

به استقبال تمامي درخت هاي شهر مي روم

شايد

ازخواب بهار بيدار شوند

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 
به خاك باران خورده

 

هوس سفرنداري

زغباراين بيابان.....

 روزي كه باران مي آمد گفتي بايد رفت ورفتي وسالهاست كه دلم مانده است كه چگونه باور كند اين زندگي را نه نه نخواهد شد هذيان دارم ميگويم الان وقت مناسبي نيست شايدروزي اين دلم خودش را به دريا بزند شايد..... 

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 فيلنمامه

 

خادم

 

سكانس 1

روز- خارجي- بيمارستان

 

 نمائي از تابلوي سردرب بيمارستان همراه با صداي آژير آمبولانس كه قصد خروج از بيمارستان را دارد. دوربين تيلت به پائين مي كند نگهبان درب بزرگ  (اتومبيل رو) را باز مي كند و آمبولانس با سرعت خارج مي شود.

رضا كه فرزندش هادي را در آغوش گرفته است به اتفاق همسرش از درب بيمارستان خارج مي شوند

 

.....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

تقديم به خاك باران خورده

 

 

آرزو

 

در شبي تار

كه صداي آب

نوازشگر روح من بود

و مه

چشمانم را

سفيد كرده بود

من

به تو

مي انديشيدم

احساسِ تو

مرا

پوشانده بود

همچنان كه

جنگل

زمين را

درختان

سنگيني

مي نمايند

و انگار

زايشي در پيش است

و شايد

اين بار

زايش ما

طفلي باشد

نارسيده

به نام

جدائي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

 

دلهره

 

و امروز

ايستاده ام

با دلهره اي

كه درتمام قرون

با من و

در من بوده ست

                       تا شايد بيائي

****   

تيك تاك لحظه هاي انتظار

- كه به چشمت نمي آمد

تمام عمرم حساب مي شود

و تو

چون باراني

كه بيابان برهوت

 در انتظارش

خيره به آسمان مانده ست

شايد

مثل سيل بيائي

و لبريز از يك عمر تشنگي شوم

*****   

و چه ساده

گذشتيم

 من و

 تو

از ما بودن

و چه ساده

پشت كرديم

به تمام

آرزوهاي بچگي هامان

وما

چون دوخطِ موازي

هيچ وقت به هم نرسيديم

 

                                    

 

          اسلامشهر

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

 

چند طرح . . .

 

و تو

تنها

مي شوي

درافكارت

ومي كوبد

بر

مغزت

اين

انديشه:

من كيستم؟

 

*****

 

هيچكس

به اندازه

گربه

انتظارآزاديِ

پرنده

را

نمي كشد..

 

****  

 

آي همشهري

وهم ريشه

دستهايم

را

كاشتم

سبز

نشد؟

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 شعر

 

 

كوچ ابدي

 

مرا به حال خود وا گذاريد

كه خواهم رفت ،

 همين روزها

  از كنار شما

به ديارعدم

جائي كه

 نرسد

دستهايتان

 به تنهائي من

جائي كه

قناري ها  در قفس نيستند

و مي ميرند از عشق هم

براي هم

ودركنارهم

جائي كه همه چيز سبز است و آبي

 سبزِ زمين و آبيِ آسمان

جائي كه همه شاعرند

و عاشق هنر

هاي

 هاي

نمي دانم نمي دانم

 شماها به چه مي انديشيد

 اما

مرا

مرابه حال خود واگذاريد                                                               

 

 

2/3/86- اسلامشهر

 

 

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستان

 

تور

 

نشسته بود روبرويم، به اندازه تاريخ گمشده ام، انگار كه قرنهاست روبرويم نشسته و من نمي ديدمش  گفت: مي خواهد بنويسد گفتم بنويس گفت:  مي خواهم شعر بگويم گفتم بگو گفت مي خواهم فرياد بزنم گفتم بزن گفت مي ترسم تاب نياوري گفتم: نترس گفت خودت خواستي گفتم باشه گفت مي نويسم گفتم: بنويس و رويم را برگرداندم به ديوار، يك خط بود و مي رفت بالا و سه خط مي شد و پشه اي دركنج آن در تور عنكبوت گير كرده بود و هر چه بيشتر تلاش مي كرد تور بيشتر به دورش مي چرخيد و چرخيدم و نبود ديدم روي كاغذ نه روي ديوار نوشته است من رفتم براي هميشه...

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستان

 

اينجا چه خراب شده ايه اومديم!

 

 

اينجا چه خراب شده ايه اومديم همش كوه و كوه و كوه جا قحطي بود آخه يكي نيست به اين خدا بيامرز بگه از پشت اين همه كوه چطوري پا شدي اومدي شهر واسه خودت آدم حسابي شدي بيكار بودي حالاشدي كه شدي اين چيه وصيت كردي بيارنت پشت كوه ها نيگاه كن به همه آدما  اسب دادند به ماهم معلوم نيست خر قاطرچيه دادند راه نمي ره .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستانك

 

نمي شه

 

مرجان نخواست مرجان باشد.او زن بود و مي خواست زن باشد. ولي من چي كار كنم. هميشه دنبال يه چيزهائي بودم كه هيچ وقت جور نمي شه، مي شه، نه  نمي شه. چي مي خواستم چي شد شب بود بارون مي اومد به من گفت:

- دوست داري

گفتم : خيلي زياد

نگاه كردم به آسمون ماه بود فكر كردم مي شه مرجان و جاي ماه گذاشت باز نشد. بچه بيدار شد. گريه كرد. شير مي خواست اومدطرف من بابا بابا. گفتم برو پيش مامان  گفت نمي شه . نمي شه. توهم بگو نمي شه نمي شه

|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 داستان

آينه

 

 

مي گفتند زيور ننه وقتي مي خواست براي سرباز روس چاي ببرد خودش را در  آينه اي كه هيچ كس نمي دانست از كجا آمده بزك مي كرد و مي رفت و دل سرباز روس هم با او مي رفت به دشت. دشتي كه پربود از گل و سبزه. روسها آمده بودند كه بروند قزوين و در ده زيور ننه اطراق كرده بودند تا نفسي چاق كنند و خبر رسيده بود همانجا بايستيد تا خبرتان كنيم ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط عباس رنجبر بازراني در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 
 
بالا